Web Hosting by Netfirms | Free Domain Names by Netfirms


 

", 2)); // -->
صبح زود رفتم بانک تا کارهای عقب مانده وام رو انجام بدم.
هنوز بانک باز نکرده بود .بجز من یک مرد دیگه هم منتظر
اومدن کارمند های بانک بود.بعد از چند دقیقه توجهم به
پیرزن نحیف وکوچک اندامی جلب شد که همون نزدیکی ها ایستاده بود .
قیافه خیلی زارونزاری داشت .با خودم گفتم شاید گدا باشه
...ولی خب چرا صبح به این زودی شروع به کار کرده بود؟
صورتشم خیلی تنگ وتاریک گرفته بود .می خواستم برم یک کمکی
بهش بکنم ولی نمیدونم چرا پشیمون شدم .
توی دستش یک دستمالِ کوچکِ گره خورده آبی رنگ هم بود .
بعد از چند دقیقه بانک باز شد و وارد بانک شدیم .پیرزن هم وارد بانک شد .
مقابل یکی از باجه ها ایستاد .خیلی آهسته وبا دقت شروع به باز کردن
گره دستمال کرد .رفتم نزدیک تر تا بهتر ببینم .
از توی دستمال یک قبض چند لاشده برق وچند اسکناس لوله شده در آورد
و به صندوق دار داد.
...
فقط من نفهمیدم چرا صبح به این زودی؟

نظرات ...................................................................................................................


", 2)); // -->

و آفتاب خسته بیمار
از غرب می وزید
پاییز بود
عصر جمعه پاییز
[]
له له زنان
عطش زده
آواره
باد هار
یک تکه روزنامه چرب مچاله را
در انتهای کوچه بن بست
با خشم می جوید
[]
...
[]
من مرده بودم
قلبم
در پشت میله های زندان سینه ام
از یاد رفته بود
اما هنوز خاطره ای در عمیق من
فریاد می کشید
[]
روییده بود
در بی نهایت احساسم
دهلیزی
متروک
مه گرفته
...وخاموش
فریاد گامهای زنی
چون قطره های اب
از دور دور دور ذهن
درگوش می چکید
لب تشنه می دویدم سوی طنین گام
اما...
تداوم فریاد گامها
از انتها ی دیگر دهلیز
در گوش می چکید
تک تک
چک چک
چه شیونی ...چه طنینی!
[]
برگ چنار خشکی از شاخه دور شد
چرخید در فضا
در زیر پای خسته من له شد
آیا
دست بریده مردی بود
لبریز التماس؟
فریاد استخوانهایش برخاست
جرق
آه!
[]
و آفتاب خسته بیمار
از غرب می وزید
پاییز بود
عصر جمعه پاییز.

نصرت رحمانی
....

نظرات ...................................................................................................................


", 2)); // -->
روزی گاندی در حین سوار شدن به قطار، یک لنگه از
کفشش درامد وروی خط آهن افتاد .او به خاطر حرکت قطار
نتوانست پیاده شده وآن را بردارد .در همان لحظه
گاندی لنگه دیگر کفشش را درآورد وآن را
مقابل دیدگان حیرت زدۀ اطرافیان طوری به عقب پرتاب کرد
که کنار لنگه کفش قبلی افتاد ...

نظرات ...................................................................................................................


", 2)); // -->
امشب باید سحر پاشیم برای روزه
انگار از مسلمونی فقط همین ماه رمضون برام مونده
دوباره خلوت شبها تا رسوندشون به سحر
دوباره لذت همون چند دقیقه مانده به افطار کنار سفره
دوباره،بعد ازمدتها نمازصبح رو اول وقتش خوندن
دوباره دویدن خون توی رگها با شنیدن ربنای شجریان
دوباره چرت زدنها وغر زدنهای آبجی کوچیکا، سر سفره ی سحری
دوباره بغض کردن ،شب ضربت خوردن حضرت علی
دوباره فکر کردن به شب قدر،شب تقدیر
دوباره زنده شدن خاطرات ماه رمضون های خوابگاهی
دوباره...
دوباره احساس حضور یک انرژی مثبت معنوی درجوار روح خسته وطوفان زده من
دوباره انگار بازگشت به خانه ،دوباره انگار رجعت
دوباره انگار یافتن چیزی از روزگار های گذشته که یافتنش
مایه شادی ام شده است
...
اونایی که اهلشن مبارکشون ،اونایی هم که نیستن دمشون گرم!


نظرات ...................................................................................................................


", 2)); // -->
يک ناله مستانه زجايی نشنيد يم
ويران شود اين شهر که ميخانه ندارد






























































نظرات ...................................................................................................................


", 2)); // -->
ازوبلاگ عاقله!
مونتنی می گويد : از نوشته هايی که به تکلف نوشته می شوند بوی نفت و چراغ می آيد.
شما تکلف مرا احساس می کنيد؟ اگر هست ! چيست؟

نظرات ...................................................................................................................


", 2)); // -->

«شماآدم خوشبختی هستید. چقدر برایتان متاسفم آقا،
انسان بایستی خیلی تنزل کرده باشد که خود را خوشبخت احساس کند»
بودلر
...
هر وقت می خواهیم مثل بچه آدم دوزار احساس خوشبختی کنیم
این جمله آقای بودلر می خورد توی مغزمان،یکی نیست
بهش بگوید تو برو برای عمه ات متاسف باش...
...
حیف که حرف حساب زده وگرنه حالشو می گرفتم

نظرات ...................................................................................................................


", 2)); // -->
چندتاچیز احتمالا به هم مرتبط!!
- سمینار سینمای متفاوت بود چند منتقد آمده بودند
تا بررسی اش کنن بعدش هی به هم پریدن و
همدیگه رو خراب کردن،تا اینکه داشت کار به
دعوا می کشید بدون رعایت ادب واین حرفا،
حیف شد،قبل از این خیلی روی منتقدینمون حساب می کردم
ولی حالا بدجوری از چشمم افتادن
- جشنواره سینمای جوان بود از همه جاهای ایران جوونا
وپیرمردا شرکت کرده بودنتادلتون بخواد قیافه های جالب
وجدید دیدم،خداییش ما هنری ها بعضی وقت ها خیلی «آرت»
می شیم!!من با اینکه نه موی دم اسبی داشتم،نه
تسبیح چوبی به گردنم بود،نه خرمهره دور دستم بود،
نه کاپتان بلک می کشیدم،نه خط ریش قیطونی داشتم،
نه کیف دوشی یِ جاجیم داشتم،نه هی مدام
اسپرسو می خوردم ،نه کسی برام گل آورد،نه...
(خفه شدم ،چقد ور زدم)یه دونه جایزه گرفتم!!
فیلمی که جایزه اول رو گرفت ،بهرام بیضایی تدوینگرش بود
من فهمیدم باید 29 سال دیگه تدوین کنم تا به بیضلایی برسم!!
- فیلمخانه سه شنبه ها نمایش فیلم داشت ،تونستم
«این گروه خشن» و « نیش»رو روی پرده ببینم تا روز قیامت
سرم بلند باشه وبگم من کار دو تا از پیامبران اولوالعزم سینما
رو تو ایران روی پرده دیدم ،هر چند با کیفیت افتضاح

نظرات ...................................................................................................................


", 2)); // -->
گفتی:«برو »
رفتم
گفتی:«عاشق خام نمی خواهم»
پختم
سوختم
خاکسترم را بادها بردند به هفت دریا،به هفت بیابان
دیگر «من»ی درمیان نمانده تا عاشقت شود
تا عاشقش شوی
...
بی خویشتنم کردی ...


نظرات ...................................................................................................................


", 2)); // -->
درمان نشد این سرگشتگی...هر چه می گذرد بدتر می شود...
انگار ته ندارد لاکردار
از آتش خانه جوانی دور تر شدم به امید اینکه
بنشینم وفرو بنشانم این حرارت ها ومرارت ها را
اما تمامی ندارد انگار...
همه اش تقصیر مولاناست،گفت:«طالب بی قرار شو تا که قرار آیدت»
...
بی قرارم...بی قرار


نظرات ...................................................................................................................


", 2)); // -->
بعد از دو هفته امدم به ولايت خودمان
اما زدم دمار كامبيوتر و در اوردم
اين هم از هنرهاي اينجانب!!

نظرات ...................................................................................................................


", 2)); // -->
ننه ي طيب 2امروز بابا شيفت بود ، شب كه از سر كار برگشت
مامان بهش گفت ننه ي طيب از زيارت برگشته،
من وبابا با هم رفتيم ديدنش.يه روسري ويه چادر نو
پوشيده بود.دوتا از نوه هاش و يكي ازدامادش اونجا بودن.
بعد از احوال پرسي هاي رايج من رفتم كنارش نشستم
وگفتم: «خب مادر طيب تعريف كن چه خبر»
اول از همه از كربلا شروع كرد. از اينكه اونجا آدم مدام
تشنه مي شه،از اينكه آرزو داشته با آب فرات غسل كنه
ولي امكانش نبوده ،بعد از گمشدنش گفت كه
شب ولادت حضرت ابوالفضل تو حرم دامادشو گم مي كنه
و تنها مي شه.مي گفت رو كردم به گنبد با گريه گفتم:
«قربون اون دستهاي بريدت برم منِ پيرزن بي سواد
وبي پناه رو نجات بده».بعد از كثيفي سنگفرش حرم ائمه گفت
واز اولين تجربه ي پروازش با هواپيما.
مي گفت:« وقتي هواپيمامي خواست بلند بشه دلم داشت كنده مي شد»
يه طوري صحبت مي كرد كه به نظرم آمد اين حرفها رو
از صبح تا الان صد دفعه زده.قسمت جالب صحبت هاش
وقتي بود كه از بي حجابي زنها توي سوريه تعريف مي كرد.
مي گفت :« زنكه پير سزشو لخت كرده بود وموهاي واموندشم
رو مثل گ... زرد كرده بود، لِنگهاي بي صاحابشم لخت ، جلوي
حرم حضرت زينب راه مي رفت. چشمامو بستم به دامادم هم
گفتم نگاه نكن .نمي دونم براي چي حضرت زينب
اينارو سگ نمي كنه، نه كرستي نه مرستي اصلاً هيچي،مثل يك حيوون»
دامادشم هم مرتب نچ نچ مي كرد.شيريني وشير كاكائو
ويك خيار ويك پرتقال هم توي پيش دستي گذاشته بودند
وبا يك دستمال آوردند.من فقط پرتقالشو خوردم وگفتم:«قبول باشه»

نظرات ...................................................................................................................


", 2)); // -->
.ننه ي طيب
پيرزني در همسايگي ما هست بنام فاطمه دختر محمد شاطر
تقريباً هفتادسال داره،وپدرش هم هنوز زنده است.
دوازده روز پيش به قصدزيارت قبر امام حسين وحضرت زينب
به كربلا وسوريه رفته بودوحالا داشت بر مي گشت .
صداي چاووش خواني و مداحي روضه خوان از خواب بيدارم كرد.
از پنجره نگاهي انداختم ،همسايه ها همگي آمده بودند بيرون
براي گفتن زيارت قبول.ننه ي طيب پسر نداره واز مال خدا
فقط چهار دختر دارد كه همگي عروس شده اند.
يكي از بزرگترين غصه هاي اين زن در تمام طول زندگيش
اين بود كه پسر نداره .خيلي وقت ها براي من درد دل مي كنه
واز ارزوهايش مي گه .حافظه خيلي خوبي داره بطوريكه من
سال اول دانشكده موضوع تحقيق پايان ترمم رو
«عروسي در مشهد قديم» برداشته بودم ويكي از
منابع تحقيق ام همين ننه ي طيب بود.
در حين همان تحقيق بود كه شرح ازدواجشو برام تعريف كرد.
اسم شوهرش علي بود كه ما بهش مي گفتيم « عمو علي» .
اين عمو علي يك الاغ داشت كه با اون مي رفت به
بالاي شهر واز خانه اعيان وسايل دست دومشان را مي خريد
وبعد در جمعه بازار مي فروخت.طويله الاغش داخل
حياطشان بود كه صداي عرعر و درتابستان ها، بوي بد
مزاحم همسايه ها بود .چند بار بعضي از همسايه ها به
شهرداري شكايت كردندكه مگه داخل شهر جاي الاغه
.در اين ميان تنها مدافع او باباي من بود كه مي گفت :
اين الاغ تنها وسيله روزي درآوردن اين بنده خداست ،
اگه نباشه كار ديگري از اين پير مرد بر نمي آد .
الاغش هم خصوصيات جالبي داشت .اگر از هر نقطه شهر
ولش مي كردن يكراست ميامد جلوي خانه عمو علي پارك ميكرد.
وقتي كه من دبيرستان مي رفتم يك روز بهش گفتم :
«عمو علي خونه پولدار مولدارا كه ميري كتاب متاب هم
دارن كه بفروشن يا نه»
گفت:«آره عمو ،هميشه ميگن بيا اينارو ببر .
منم چون مي بينم كتاب مشتري نداره نميارمشون»
من بهش گفتم:« از اين به بعد اگه خونه اي رفتي كه
كتاب هم داشتن براي من بيار ،پولش رو هم بهت ميدم»
از اون روز به بعد هرچند روز يك بار عمو علي با يك
كيسه گوني كتاب ميومد در خونه ما .
ننه ي طيب مي گفت من نه ساله بودم كه زنِ عمو علي شدم .
مي گفت يك روز كه من تنبونم رو دراورده بودم كه برم دستشويي
عمو علي منو مي بينه وعاشقم ميشه!
من تعجب كردم كه يعني چي.گفت :
قديما شلوار ها كِش نداشت وبجاي اون بند داشت .وقتي
كسي مي خواست بره دستشويي بند تنبونو باز مي كردن
وتنوبون رو در مي آوردن وبعدش ميرفتن.
عمو علي يك سال ونيم پيش فوت كرد وننه ي طيب
هنوز كه هنوزه روسري سياهشو از سرش درنياورده.
مامانم يه دسته گل گرفت ورفت به پيشوازش .مي گفت :
يه بند گريه مي كنه وجاي عمو علي رو خالي مي كنه.
يه روز ننه ي طيب به من گفت:« هميشه دوست داشتم
تو پسرم بودي مي ذاشتمت بري درس آخوندي بخوني
تا شيخ بشي. هنوز هم بعضي وقت ها به من ميگه: آقاي شيخ.
بعد از ظهر مي خوام برم پيشش بهش بگم :«ننه ي طيب زيارتت قبول»

نظرات ...................................................................................................................


", 2)); // -->
پاييز داره از راه ميرسه،هوا يه كمي سرد شده
ياد يكي از شعرهاي قديمي ام افتادم كه
خيلي با قسمت اولش حال مي كردم
« هوا براي سرد شدن پي بهانه مي گردد،
آدمي براي لغزيدن...»
اون وقتا با خودم مي گفتم همين يه بيت كافيه تا نام من بر قله ادبيات فارسي جاودانه بشه...
...
شيشكي حضار:
« بيا پايين بچه ميفتي از اون بالا،دست وپات مي شكنه»

نظرات ...................................................................................................................


", 2)); // -->
نظر يك دوست:
« نازنين ، قصه گوي جوان ، هم جنس ام ....
چه زيبا نوشتي و چه ساده و معصومانه ..حق داري كه هنوز از ابتداي نو جواني پخته تر شوي
از همسالان مذكري كه بيشتر به موتور سيكلت و اتومبيل فكر ميكنند
تا به زندگي و ناتواني ماندن در اسارت ديوار ها ...
ديوار هايي كه فشار ۲ سويه شان امكان هر پيشرفتي را ميتواند سد كند ....
ميداني مرا به كجا بردي دوست نو جوانم ؟
با قصه تو ديدم زن ايراني را كه چگونه با خواندن و شنيدن و تحصيل و تجربه چاق ميشود و ميخواهد از ان كوچه تنگ جامعه و زندگي براحتي گذر كنذ. ولي قيد و بند ها فشارش ميدهند و حتي كمك هاي تحصيل و تجربه هم نميتواند ضامن گذرش باشد از ان ديوار هاي عرف و قانون ضد زن .
من فكر ميكنم شده با شكستن استخوانش ، ديوار را خواهد شكست . چون ميداند گير كردن در انجا يعني مرگ تدريجي ... تو چه فكر ميگني براي رهايي اش ؟
هنوز وقت داري براي گذر از ان كوچه . ارزويم اين است كه تا تو بخواهي از ان عبور كني دشتي شود سر سبز و زيبا و پر از ازادي ...
اميد ما بنويس ... تا ميتواني بنويس ... اينده نيازمند به توست .
دل ات پر ستاره باد
اذر »

نظرات ...................................................................................................................


", 2)); // -->
زنگ زدم خونه آقاي طوسي گفتم: امشب خونه اين؟
گفت:اره
گفتم:اگه جايي نمي خواين برين؟اگه كاري ندارين؟
اگه برا امشب برنامه اي نريختين؟اگه...
فلاش عكاسي تونو بيارم،يه يك ساعتي هم بشينيم گپ بزنيم
گفت:تشريف بيارين
گفتم:مطمئن؟دلم ميخواد مثل اروپايي ها فكر كنين
اگه كار دارين يا برنامه اي ريختين،بي تعارف بگين:
« متاسفيم،امشب وقت نداريم،فردا شب يا يه وقت
ديگه تشريف بيارين»
گفت:پاشو بيا ،گور پدر عقل و اروپا!
گفتم:چرا؟مگه بده منطقي باشين؟
گفت:فردا شب،تو آدم امشب نيستي،امشب دلت
هواي هم صحبت كرده ،من بگم فردا بياي؟فردا شب تو يك
آدم ديگه اي با يك حال ديگه.
پاشدم رفتم.كلي حرف زديم .از ادبيات،از روانشناسي،
از دنياي بچه ها، از عشق ،از ازدواج،از دوستي،از ...
شب خوبي شد فقط بخاطر بي عقلي و بي منطقي!!!


نظرات ...................................................................................................................


", 2)); // -->
يه خواهر دارم چهارده سالشه،يه روز اومدگفت :
«داداش من يه داستان نوشتم ببين خوبه يا نه؟»
من كه خوندم كلي كيف كردم، شماهم بخونين ببينين چطوريه.

.مردچاق وكوچه باريك
يك روز يك مرد خيلي چاق مي خواست از يك كوچه خيلي باريك بگذرد.
اول كه وارد كوچه شد متوجه چيزي نشدولي كم كم
احساس كرد شانه هايش دارد به ديوار كشيده مي شود .
يك قدم ديگر به جلو گذاشت ولي كار از كار گذشته بود
واو واقعاً گير كرده بود.هر چه خودش را اين طرف وآنطرف كرد،
تااز آن كوچه بيرون بيايد نشد كه نشد.
بعد ازكمي تلاش منصرف شد وخواست برگردد ،حالا او هركاري مي كرد
كه بياييدبيرون نمي شد.با خودش گفت: امان از اين چاقي.
از ناراحتي فريادي زد ومردم كه فريادهاي او را شنيدند از خانه هايشان
ريختند بيرون.وقتي ديدند كه مرد در كوچه گير كرده به او خنديدند.
بعد ازخنديدن به فكر چاره براي او افتادند.همه باهم هل دادند تاشايد
آن بيچاره را نجات بدهند ولي بيرون نيامد كه نيامد.
يكي از همسايه ها گفت:بياييد به ديوارها روغن بماليم شايد دستهاي او
سُر شود و او رابه جلو براند واز اين كوچه بيرون بياييد،
اما او آنقدر چاق بود كه باز هم بيرون نيامد.
مردم ديگر نمي دانستند چكار كنند .يكي ديگر از همسايه ها گفت:
بياييد اين دفعه يك طناب به كمرش ببنديم واو را از پشت بكشيم،
شايد اين دفعه بيرون بياييد.
آنها هر چه زور داشتند مصرف كردند،كشيدند وكشيدندو
مرد فرياد مي زد كه شكمم دارد پاره مي شود ولي مردم
باز هم او را مي كشيدند،اما باز هم بيرون نيامد.
هوا كم كم داشت تاريك وتاريك تر مي شد،
مردم يكي يكي به خانه هايشان رفتند. مرد چاق ناراحت وگريان
به آسمان نگاه كرد چون تك وتنها در آن شب تاريك و
آن كوچه باريك گير كرده بود.مرد با خودش گفت:
يعني من تا ابد بايد در اين كوچه بمانم؟

....
چطور بود؟
نظر بديد لطفاً

نظرات ...................................................................................................................


", 2)); // -->
تيم فوتبال بُرد دلمان يخ كرد
هر از چندگاهي، افتادن چنين اتفاقاتي براي ملت ما
از نان شب! هم واجب تر است.غرورملي يك ملتي اگر
آسيب ببيند ،ديگر با هيچ دوايي خوب نمي شود .
بعضي وقت ها حالم خيلي گرفته مي شود كه مي شنوم
مردم عزت نفسشان را از دست داده اند،
كه از خود بودنشان حظي نمي برند،
كه فكر مي كنند خيلي هيچند!
كه از تاريخ بيرون افتاده اند، ديده نمي شوند
كه در دنيا آنان را بجز با نام چند بناي تاريخي ويك تاريخ مرده
بيشتر نمي شناسند ،
كه آنان را وقتي مي بينند كه حادثه اي اتفاق افتاده باشد
كه اول نيستند، اخر هم نيستند بلكه جايي آن وسط ها گم شده اند
كه چيزي براي عرضه ندارند تاديگران ازآن استفاده كنند
كه...
...
خير سرمان خوشحال بوديم خواستيم حرفهاي خوب خوب بزنيم
فاتحه خوانديم رفت پي كارش!!!!
ولي خب خودمانيم، اگر ملتي هم احساس عزت بكند ديگر فلك هم
جلودارش نيست
فعلا طلاي فوتبال را عشق است.تا چند روز بهانه براي شنگيدن!! داريم

نظرات ...................................................................................................................


", 2)); // -->
داشتم بنان گوش مي دادم، رسيد به اينجا

« نازنينا ما به ناز تو جواني داده ايم
ديگر اكنون با جوانان ناز كن با ما چرا؟»
...
« وه كه با اين عمرهاي كوته بي اعتبار
اين همه غافل شدن از چون مني شيدا چرا؟»
...
كوتهي عمرهاي بي اعتبار...
جواني...
من شيدا...
نازنينا...
غافل شدن...
چرا؟؟؟؟

نظرات ...................................................................................................................